کلبه عشق

آنکه میگفت منم بهر تو غمخوارترین / چه دل آزارترین شد ... چه دل آزارترین


یه زمانی به جایی می رسی که همه به حق و نا حق رهات می کنند. بعد می بینی یکی می مونه که سمج تر و پررو تر از خودته و پا به پات میاد. اما امان از روزی که حس کنی اون عزیز سمج و پررو و وفادار هم، از دستت خسته شده. حتی تو روت هم می ایسته...

اون وقت می فهمی که دیگه به آخر آخر آخرش رسیدی.

امروز اون ته ته ته خط بود…

امروز اون آخر آخر آخرش بود…

بد جوری به هم ریخته م. در هیچ مکانی آرامش و فراغت خیال ندارم…

خسته س دلم…

کنارجادمیشینم

راننده لاستیک ماشین را عوض میکنه

جایی را که از آن آمده ام…دوست ندارم

جایی را که راهی اش هستم…دوست ندارم

چرا چنین بی صبرانه…چشم دوخته ام

به تعویض لاستیک…

سگ دو زدن هام بی نتیجه مونده. خدایا تو شاهدی که در حد توانم برای هر کسی هر کاری تونستم کردم و تو شاهد باش که در این روزهای سخت کسی به دادم نرسید.

بیهوده است

جلو نمیریم

دور خودمون  می چرخیم

این را عقربه های ساعت هم

تایید می کنند…

پیش یکی از معدود دوستانی که هنوز حالم رو می پرسند، از ناسازگاری روزگار شکوه و گلایه می کردم. گفت:

عزیز تر از پیامبران که نداریم ببین چی به سرشون اومد. ما که جای خود داریم.

من...! پیامبران...! خندیدم کلی....

 تلاش هام برای بهتر شدن اوضاع هنوز به نتیجه نرسیده. نا امید نیستم چون جایی که خدا باشه نومیدی معنا نداره. شاید لیاقت دریافت کمک و گره گشایی رو ندارم. هر چه هست هنوز زمانه بر سر جنگ است...

دل من

پرنده ای ست در قفس

پر می زند

پرهایش می ریزد...




نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 12:44 توسط دخترمشرقی|

 سرنوشت بیزارم ازت


با یه قلم شکسته نمیشه زیاد نوشت....


شاید هم قلم بهانه است با یه قلب شکسته نمیشه .


ولی یه وقتایی که دلم زیادی بگیره شاید بیام  و دلتنگی هامو بنویسم بلکه کمی سبکتر بشم..

 

خدای مهربون منُ یه بنده هات اینجاست که خیلی تنهاست. اگه تو به فکرش نباشی همین جا همین امشب از

 تنهایی می میره. می دونم سرت خیلی شلوغه. ولی ببخشید نمی دونستم به تو نگم به کی باید بگم که دارم از

 تنهایی می میرم. منو ببر پیش خودت. منو ببر پیش خودت. اگه بهشت جا نداره من جهنم رو هم به به خاطر

 اینکه پیشم باشی دوست دارم

 

 

 

((دل آدم شیشه است گاه با یه تلنگر می شکنه

وقتی شکست

 

 دیگه

 

جور کردن و کنار هم

 

گذاشتن تیکه هاش کار سختیه !))


چرا ما آدما راحت مهربون می شیم ؟ راحت نامهربون؟ ساده عاشق می شیم و ساده تر از

اون عشق از یادمون می ره ؟ شده تا حالا به ذهنت برسه کاش آدم نبودی ؟ کاش مثل یه

گنجشک کوچولو بودی که همیشه پاک و صادق و ساده زندگی می کنه ؟ همیشه مهربونه و

 عاشق ؟ یا یه گل کوچولوی قرمز که با همه قشنگیش دلش از جنس سنگ نیست که عشق

و محبت توش نره ؟ آدما دلشون همه نه اما بعضی ها البته بیشترشون از جنس سنگه .

همون سنگی که دل شیشه های بعضی های دیگه رو می شکونه . آخ که چقدر درد داره . نه

 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خیلی سخته که به یه نفر وابسته شی ، دوستش داشته باشی ، قصر آرزوهات رو توچشای

مهربونش بسازی اما اون ندونه ، نفهمه و چقدر سخت تره که بدونه ، بفهمه اما انگار نه انگار .

 بذار ه بره

 

 

 

 

 

 

 

 

از گذشته فرار می کنم . به خاطر تموم اشتباهایی که کردم . به خاطر بد رفتن هام ، کج رفتن

 هام . خدا می بخشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه اون ببخشه من لعنتی چه طوری وجدانم رو آروم

 کنم ؟ کاش یه پاک کن داشتم واسه پاک کردن تموم لحظه های بدی که به وجود آوردم . از

گذشتن روزا ی ترسم . وقتی به پشت سر نگاه می کنم . می بینم چقدر راحت روزا گذشتن و

 انگار نه انگار، تنم می لرزه . فردا قراره چی بشه ؟ زندگی قراره چه طوری ادامه پیدا کنه .

شاید خنده دار باشه اما از بزرگ شدن می ترسم . نمی دونم چرا

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟واسم دعا کنین

 

چرا آدما یه عالم آرزو دارن ؟ چرا خیلی کم به آرزوهاشون می رسن ؟ چرا کاش و کاشکی

های زیادی تو ذهن آدم وول می خوره اما ..........................

کاش آدما تنها نبودن . کاش دوست داشتن یه واقعیت بود . کاش جدایی نبود . کاش تنهایی

نبود . کاش وقتی دو تا دست بهم پیوند می خورن هیچ وقت از هم جدا نشن. کاش فاصله

نبود . همون قصه تکراری ............................

 

چه جوری می شه دو تا آدم تا ابد ، تا آخر آخر زندگی با هم بمونن بدون فاصله

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!(یعنی دو تا آدم می شه همیشه همدیگه رو بخوان)

 

چه جوری که پشت هر خنده گریه نباشه  ؟ پشت هر خوشی تلخی

 

چه جوری می شه تقدیر عوض شه ، بشه شبیه اونی که ما می خوایم ؟

 

چرا همیشه یا نمی رسیم یا وقتی می رسیم دیره ؟ خیلی

دیره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

اگه نخوایم دیر برسیم چی ؟ تکلیف ما چی می شه ؟

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 11:58 توسط دخترمشرقی|



من بت پرست نبودم گناهم این بود که دل میپرستیدم

کاش وقتی ابراهیم با تبر به سوی کعبه می آمد

من در کعبه دلت،خدای کعبه بودم نه بت درون آن

شکستم،خردشدم،بدون اینکه ناله ای کنم

اما درد را با تمام وجود احساس کردم و صدای شکستنم را تمام دنیا فهمیدند وقتی که فریاد برآمد "بت کعبه" شکست

این بخت من است که خدایان مرا جز برای خردشدن به کعبه راه نداده اند

اگر شکستن من تورا راضی میکند حرفی نیست

فقط بگذار ریزه های من همراه اشکهایم

تا ابد درون کعبه دلت بماند و آنها را دور نریز

در مسلخ عشق سر از تنم جدا خواهند کرد

این خواست خداست که برای اثبات عشق به جای اسماعیل قربانی شوم

و درون دل تو قربانگاه من خواهد بود!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 15:13 توسط دخترمشرقی|


به التماس نجیبم بخند حرفی نیست

شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

در امتداد جنونم بیا و رو در رو

به خنده های عجیبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند

تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

من از عبور نگاهی شکستهام ، آری

شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست

به حال من پری دل گرفته ام خندید

تو هم بخند حبیبم،بخند حرفی نیست!



نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 11:44 توسط دخترمشرقی|


اين را بدان که من دوستت دارم و دوستت ندارم
چرا که زندگانی را دو چهره است،

کلام، بالی ست از سکوت،
و آتش را نيمه ای ست از سرما.



دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،
تا بی کرانگی را از سر گيرم،
و هرگز از دوست داشتنت باز نايستم:
چنين است که من هنوز دوستت نمی دارم.


دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گويي
کليدهای نيک بختی و سرنوشتی نامعلوم،
در دست های من باشد.



برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگاني هست،
چنين است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم
و دوستت ندارم به آن هنگام که دوستت دارم.

نوشته شده در یکشنبه هشتم خرداد 1390ساعت 13:25 توسط دخترمشرقی|

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 13:35 توسط دخترمشرقی|


بـــــه گوشــت میرســــــه روزی ....که بــعــد از تــــو چــــی شد حالــم.......

چـــه جـــوری گـــریـــه میـــکـــردم...کـــه از تو دســـت ور دارم....

نــشـــد گـــریــه کنـــم پــیــشــت....نخـــواســـتم بـــد شــه رفــتارم...

نــمی خواســـتم بفــهمی تـــو.....که مـــن طاقـــت نمـــیارم.....

دلــم واســه خــودم میــسـوخت...بــرای قـــلـــب درگـــیرم.....

یـــه روز تــو خــنده هات گفتی ..تو مــی مونی و مــن مــــیرم......

سرم رو گرم میکردم....که از یادم بـــره ایــن غـــم......

ولــی بازم شــبا تا صبح...تورو تو خـــواب میدیدم....

نمیدونســتی اینارو......چرا بایـــد میــفهمیدی...

من و دیدی ولی یکبار ازم چیزی نپرســیـــدی..........


نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 13:32 توسط دخترمشرقی|

خدایا احساسم مرد

خدایا تا حالا به عمرم مثل دیشب نشده بودم

دلم می خواست داد بزنم

ولی نمی تونستم

دلم می خواست آنقدر جیغ بزنم تا منو ببینی

مثل قدیما

دلم می خواد بیام پیش خودت ولی چه کنم که خودت ممنوع کردی می گی هر موقع که من بخوام باید

بیای

نمی دونم چی کار کنم

نه می تونم اینجا باشم نا جای پیش تو دارم

این یعی اوج بدبختی

خسته شدم .  بریدم  . کم اوردم

دیگه نمی تونم

می ترسم

چرا بدادم نمی رسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

مگه تو خدای من نیستی؟

این بدترین حالتشه که امیدت نا امید شه

دارم دیوونه می شم

خدایا

اشکمو نمی بینی

نالهامو نمی بینی

من کیم؟

چیم؟

واسه چی هستم وقتی کسی منو نمی خواد

واسه چی باید باشم وقتی اضافیم

اگه نبودم الان مامان بابا هم راحت بودن

همه راحت بودن

من جز عذاب چیزی دیگه هستم؟

نه نیستم

ای کاش می شد رفت

ای کاش

ای کاش  می تونستم برم

دلم می خواد شبا مثل همه بخوابم

اخ خدا

بدادم برس

خدایا

چقدر خستم

گیجم

گیج تر از همیشه

تنهام

تنها تر از همیشه

می بینی؟

هیچ کاری نمی کنم!

مثل کسی که شوکه شده باشه شدم

حالم خیلی بده

خیلی زیاد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 12:4 توسط دخترمشرقی|


گذر زمان بهت میگه که هیچکی مثل من دوست نداره بهت میگه که چقدر دوست دارم

بیچاره بودنم و یواش یواش اب شدن دلم و زمان بهت میگه

من چیزی نمیگم

 

دوستت دارم ها رو نگه میداری برای روز مبادا دلم تنگ شده ها راِِ عاشقتم ها را.....

این جمله ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی !

باید ادمش پیدا شود!

باید همان لحظه که از خودت مطمئن باشی باید بدانی فردا از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج  کسی نکردی و روی هم تلنبار شده اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی !

صندوقت سنگین شده نمیتونی با خودت بکشیش!

شروع میکنی به خرج کردنشون!

تو مهمونی اگه نگاهت کرد  اگر از نگاهش خوشت اومد

توی رقص اگر پا به پات اومد اگه هوا تو داشت

اگه با صدای بلند ترانه تو رو خوند

توی جلسه اگه حرفی و گفت که حرف تو بود اگه استدلالی کرد که تکانت داد

تو سفر اگه شوخ و شنگ بود اگه مدام به خنده ت انداخت  اگه منظره های قشنگ و نشونت داد

برای هر کدام از این مساله ها یکی یک دوستت دارم خرج میکنی  برای یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی!

یک چقدر زیبایی.... یک با من میمانی؟

بعد میبینی ادمها فاصله میگیرن متهمت میکنن به هیزی....به مخ زدن به اعتماد ادمها!

اما بزار ........

بزار صندوقچه شان لبریز بشه اون وقت حال امروز تو رو میفهمند بدون اینکه تو رو بیاد بیارن

غریب ه  دوست داشتن.

وعجیب تر از ان دوست داشته شدن....

وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد .....

ونفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده به بازیش میگیریم

 هر چه او عاشق تر......... ما سر خوش تر ......... هر چه او دل نازکتر ما بی رحمتر......

تقصیر از کسی نیست

تمامی قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 14:46 توسط دخترمشرقی|

چند نقطه چين ...

 

يك سلام پررنگ و چند نقطه چين ... به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي 

و يك دقيقه سكوت!  

به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.

به فرض كه دلت نخواست!

به فرض كه حوصله ات نيامد!

به فرض كه لايقش نبودم!

به فرض كه دوستم نداري!!

نه خودم نه نامه هايم را!!!

اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.

بي دليلي هم خودش كلي دليل است.

چه ميشه كرد توئي و عزيزكرده اين دل رسواي سرگردان خودم,

چه كارش كنم جواب هم ندهي بهانه ات و مي گيرد, بگذريم...

حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت انگار كسي از آسمان به من گفت

شايد اين عزيزكرده دلت..... شعر به دل مخملي اش نمي نشينه!

حق بعد از تو با اونه.

اين بار ديگه شعر نمي نويسم,

نامه هايي را برايت مي نويسم كه در تنهايي پاييزي ام براي خودم نوشتم

و براي تو پاره كردم.

ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم مي كني چه خودت,

چه اسم قشنگت, چه نيامدنت

و اين بار هم بي جوابيت كه كانون از هم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به

هم پيوند زد,

تاريخ نمي زنم!

هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد.

حرف آخر اينكه ياس سفيدم, بي تقصير پروانه ات مي مانم

و براي تو مي نويسم, تو عزيزي! نگو چه لحن غم انگيزي,

راست مي گم كه عزيزي, حتي اگر اينها را هم مثل بقيه فراموش كني

و دور بريزي!

 

 

كسي كه هم بي تو ميميرد و هم براي تو

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 16:29 توسط دخترمشرقی|

دلم می خواست بهانه ای باشی برای فراموش کردن همه چیز

اما حالا دلم می خوام بهانه ای باشد برای فراموشی تو...........

 

 
چقدرسخته دلتنگ کسی باشی که دلتنگت نیست...

چقدرسخته که تموم لحظه هات پرباشه ازیادکسی که به یادت نیست ...

چقدرسخته دلت هوای کسی رو کنه که حتی نمیتونی اسمشو بیاری ...

چقدرسخته مجبور باشی یواشکی عکسشو نگاه کنی و اشک بریزی ...

چقدرسخته غرورتو جلوی همه بشکنه و خردت کنه وتو فقط واسه حفظ

آبرو خم به ابرو نیاری ...

چقدر سخته مجبورباشی در مقابل  طعنه ها فقط یه نفس عمیق بکشی ...

چقدرسخته دوست نداشته باشه در حالیکه تو دوسش داری ...

چقدر سخته که سالگرد عشقت ازراه برسه درحالیکه خیلی وقته

 از خودش بی خبری ...........................

چقدر سخته ندونی در مقابل این همه سختی باید چیکار کنی؟...

چقدرچیزای سخت تواین دنیا هست ای خدا ... 

و چقدر سخته که با وجود همه این سختی ها بازم بخوای به زندگی ادامه بدی !!!

شایدم ما آدما خیلی پوست کلفتیم ؟؟؟!!!......

نمیدونم.

اما میدونم که کلی کارای سخت تواین دنیا هست که بااینکه دوست نداری اما مجبوری

انجام بدی....

امشب از اون شباست که کلی سوال احمقانه؟مغزمو پرکرده...

آخه امشب شب سالگرد یه آشناییه تلخه ........................................

دوست دارم دادبزنم اما افسوس که نباید کسی صدامو بشنوه ...

دوست دارم های های گریه کنم ...

دوست دارم فریاد بزنم...

دوست دارم فرارکنم برم یه جای دور که دیگه کسی پیدام نکنه...

چقدرچیزا دوست دارم اما حیف ...

چقدرچیزا هست که دوست داری بشه اما نمیشه و برعکس!!!

چقدر دنیای بیخودی داریم

کی میدونه آخرش چی میشه؟

آخر این دنیای کثیف کجاست؟

کی برندس؟ 

اونی که همیشه خندید یا اونی که همیشه بارید؟

 

وقتي احساس نا تواني در دوست داشتن مي كنی


وقتي احساس بي لياقتي مي كنی

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 16:24 توسط دخترمشرقی|

 

قورت می دم

همه دلتنگیهام و ...

که برات بنویسم  ...دلتنگیهام و ...

و تلخ نوشته هام و

سر می کشم تمام غمهام و

انکار نمی کنم دوست داشتنت و ...

لج کردم

گریه کنم

آره لج کردم....

لج کردم

دوستت داشته باشم

بچه شده ام
میدونم
لج میکنم
پاهام و روی زمین میکوبم
بچه شده ام
تورا میخوام
دوست دارم
دستهای خالیم دهن کجی میکنند
هر جا نگاهم میره جای خالی تو شکنجه است
لج کردم
بچه شدم
تورا میخوام
تا نیایی
گــــــــریه میکنم
گــــــــریه میکنم

نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 16:21 توسط دخترمشرقی|

منو باش دل به کی بستم

                                منو باش خيال ميكردم هميشه يكي رو دارم

 

                               يكي كه بوقت گريه سر رو شونه هاش بذارم

 

                               منو باش خيال ميكردم كه يكي به فكر من هست

 

                              ميون اون همه وحشت توي اون كوچه بن بست

 

                             منو باش دل به كي بستم چشم به راه كي نشستم

 

                             من كه واسه خاطر تو زدمو ماه رو شكستم

 

                             وقتي خورشيد حقيقت از خواب قصه برآشفت

 

                           تازه فهميدم چه آسون چشم تو به من دروغ گفت

 

                         هاج و واج رد نگاهتو به گلاي قالي دوختي

 

                         بگو، بگو اون همه عشقو به چه قيمتي فروختي؟

 

                         يا شايد اصلا عاشقم نبودي

 

                       تو به فكر من نبودي توي گرگ و ميش و مهتاب

 

                      حتي اندازه چشمي كه يهو بپره از خواب

 

                      من و باش دل به كي بستم چشم به راه كي نشستم

 

                     من كه واسه خاطر تو زدمو ماه رو شكستم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 12:8 توسط دخترمشرقی|

اونی کی میخوام من...

(¯`•:::::... لذتي که در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق ...:::::•`¯)
اونــــــــی که می خـــوام مــن...

                              

                                                           -« اونـــــی که می خوام من »-

اوني كه مي خوام مــــــــــــن

نه ستارست نه فرشتـــه

آخه من ديگه مي دونــــــــــم

دوره اين حرفا گذشتـــه

مثل شيرين و نمي خــــــــوام

كه دروغ باشه تو كارش

عشق فرهاد و ببينــــــــــــــه

ولي خسرو بشه يــارش

مثل ليلا رو نمي خــــــــــوام

واسه مجنون ناز بيــاره

بشكنه چينيش و امــــــــــــــا

آخرش تنهاش بــــــزاره

عشق و روهوس نمي خـوام

كه فقط يه لحظه باشــــه

از پي عشق زليخــــــــــــــــا

پشت يوسف پاره باشــه

نمي خوام از پشت ابـــــــــرا

يه فرشته باشه يـــــــارم

كه اگه يه وقت بخوامـــــــش

نتونه بياد سراقــــــــــــم

مثل حوا رو نمي خــــــــــوام

كه تو عشقش حيله باشه

كه آدم با خوردن سيب

از خدا شرمنده باشــه

نمي خوام كه همدم من

توي عشقش كم بيـاره

من براش ديوونه باشم

اون بگه دوسم نـــداره

اوني كه مي خوام مــــن

نه ستارست نه فرشتـــــه

يكي هست مثل خــــــــــودم

ولي اون اخر عشقـــــــــــــه

اون تویی نه کــَس دیگـــــــــــه

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 12:0 توسط دخترمشرقی|

اگه گریه مهلت بده می نویسم

 

اگه گریه بزاره مینویسم

کدوم لحظه تورو از من جدا کرد

نگو اصلا نفهمیدی نگو نه

تو بودی اونکه دستامو رها کرد

خودت گفتی خداحافظ تموم شد

من و  تو سهممون از عشق این بود؟

خود تو حرمت عشقو شکستی

بریدی آخره قصه همین بود؟

اگه مهلت بدی یادت میارم

روزایی رو که بی تو عین شب بود

تموم سهمت از دنیا عزیزم

بزار یادت بیارم یک وجب بود

بهت دادم تموم آسمونو

خودم ماهت شدم آروم بگیری

حالا ستاره ها دورت نشستن

منو ابری گذاشتی داری میری

بیا برگرد از این بن بست بی عشق

بزار این قصه اینجوری نباشه

آخه بذر جدایی رو چرا تو

چرا دستای تو باید بپاشه

خداحافظ نوشتن کار من نیست

آخه خیلی باهات ناگفته دارم

اگه گریه بزاره می نویسم

اگه مهلت بدی یادت میارم 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 11:50 توسط دخترمشرقی|

من تنهام

به گوشت می رسه روزی که بعد از تو چی شد حالم

چه جوری گریه می کردم که از تو دست تو بردارم

نشد گریه کنم  پیشت  نخواستم بد  شه رفتارم

نمی خواستم بفهمی تو که من طاقت نمی یارم

دلم واسه خودم می سوخت برای قلب درگیرم

یه روز تو خنده هات گفتی تو می مونی و من میرم

سرم رو گرم می کردم که از یادم  بره این غم

ولی بازم شبا تا صبح تو رو تو خواب می دیدم

نمی دونستی اینا رو... چرا باید می فهمیدی ؟

منو دیدی ولی یکبار ازم چیزی نپرسیدی ...


نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 11:39 توسط دخترمشرقی|

 

 

 

وقتي مردم  دور و برم شلوغ نشه


مي خوام باهاش خلوت بكنم


دسته گلو از دستاش بگيرم


به جشن سالگردم دعوت بكنم


وقتي مردم كنار بايستيد هول نكنيد


مي خوام رنگ چشاشو خوب ببينم


اون چشايي كه از گريه سرخ شده


براي آخرين بار عكسي ازش بگيرم


وقتي مردم شما همه بريد


بزاريد اون تنها پيشم بمونه


در گوشم گفته براي آخرين بار


مي خواد قصه ي خواب خوشو  بخونه


وقتي مردم بگيد چيزي رو جا نذاره


هر چي داده ازم پس بگيره


دلي را كه داده از جاش در بياره


جاي زخمش چند تا بوسه بچينه


وقتي مردم هر دومون اشك مي ريزيم



رومونو به خدا مي كنيم يه چيزي بهش ميگيم



اي خدا مواظبش باش زياد غم نخوره


عاشق بود ببخشش اگه بهت بر نخوره

 

این قدر دوست دارم كه هيچ كسيِِ، كسيو اين جوري دوست نداشت

اين قدر برات ميميرم قد يه دنيا خوبي قد هزار تا ستاره

بي تو دلم ميگيره وقتي تنها ميشم كارم انتظاره

وقتي نگاهم ميكني قشنگي هات و دوست دارم حالت مصوم چشات رنگ نگات و دوست دارم

وقتي صدات ميشنوم دلم برات پر ميزنه

ترس يه روز ندينت غم بزرگ قلبمه

اين قدر.......

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 11:19 توسط دخترمشرقی|

 

 

من که میدونم یه روزی میای سراغ قبر من

 

من که میدونم اون چشات میباره تو ماتم من

 

من که بهت گفته بودم دغ میکنم یه گوشه ای

 

رفتی و خندیدی به من گفتی به من دیوونه ای

 

من که میدونم یه روزی کلاغ قصه گوی ما

 

خبر میاره از منو میگه بهت ......

 

هر چی که فریاد میزنم تو کوچه های انتظار

 

رفته بودی از این دل و رفته بودی از این دیار

 

وقتی که از شب تا سحر ناله میکردم ای خدا

 

کجا بودی قشنگ من نعش منو ببین حالا

 

 

گریه نکن قشنگ من قسمت من همین بوده

 

 

از این همه خوبی واسم ببین که دوری میمونه

 

هنوزم عاشق توام حتی زیر یه دنیا خاک

 

خدانگهدار تو و حافظ اون نگاه پاک

نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:1 توسط دخترمشرقی|

خیلی سخته بی تو 

 

 

  میگن کلاغــــــــــا خبر چینن

پس چرا خبر دلتنگیه منو بهت نمیدن

 

                                                                           

 

من یه دختر غریبه توی شهر آدمک ها...

مثل آدم های قصه واسه خیلیا معما...

مثل قطره های بارون گریه هر لحظه باهامه...

توی بی حاصلی عمر سیب سرخ لحظه هامه...

پر دانایی اوجم خالی از قدرت پرواز...

پرم از لحن کبوتر تهی از دانش آواز...

گنگ یک سکوت زردم سردم از نگاه مردم...

مثل چهره ی حقیقت طرح از پناه مردم...

 

امروز که محتاج توام.جای تو خالیست..فردا که می آیی به سراغم دیگر نفسی نیست

 

به گوشت می رسه روزی که بعد از تو چی شد حالم

چه جوری گریه می کردم که از تو دست تو بردارم

نشد گریه کنم  پیشت  نخواستم بد  شه رفتارم

نمی خواستم بفهمی تو که من طاقت نمی یارم

دلم واسه خودم می سوخت برای قلب درگیرم

یه روز تو خنده هات گفتی تو می مونی و من میرم

سرم رو گرم می کردم که از یادم  بره این غم

ولی بازم شبا تا صبح تو رو تو خواب می دیدم

نمی دونستی اینا رو... چرا باید می فهمیدی ؟

منو دیدی ولی یکبار ازم چیزی نپرسیدی ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 10:28 توسط دخترمشرقی|

عاشقان جهان هيچگاه خوشبخت نبوده اند وخوشبختان جهان نيزهيچگاه عاشق نبوده اند...

 

 

مــــــــــــــــــــــی ترســــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!

تو بیداری، تو خواب، موقع غذا خوردن، موقع راه رفتن ... همش جلوی چشمم رژه می ره! کاش فراموشش می کردم، کاش می انداختمش پشت گوش و بهش بی اعتنایی می کردم.. اما نمیشه! به خدا نمیشه! همش کنارمه، هر روز پیشمه، باهام حرف می زنه، بهم نگاه می کنه... چیکار کنم؟ چطور فراموشش کنم، وقتی که مدام حضورشو پیش خودم احساس می کنم؟

خدایا! دارم این حرفارو می زنم بهت که کمکم کنی... می دونم که کمک می کنی! اما زودتر به دادم برس! دارم دیوونه می شم با این عشق عجیب و غریب...!

اگه اون روزی که برای اولین بار دیدمش می دونستم که بعد از یک ماه و بیست و چهار روز عاشقش می شم، عمراً می رفتم طرفش....

خدایا! جای من بودی چیکار می کردی؟ آخه مگه از تو باهوش تر و زررنگ تر و عاقل تر هم هست؟!!

کاری کن که من کاری رو که تو می کردی بکنم!!!

     التماسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس می کنم!!!!!!! 

 

 

**صبر كردن دردناك است و فراموش كردن دردناكتر ،

 

اما دردناكتر ازهمه اين است كه نداني بايد صبر كني يا فراموش **

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 13:39 توسط دخترمشرقی|

اگه فاصله افتاده

              اگه من با خودم سردم

تو کاری با دلم کردی

                 که فکرشم نمیکردم

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 15:57 توسط دخترمشرقی|

 

 

فقط سه ساعت احساس...

 

رفتی و رفتی ورفتی..............

من بودم و شبهای فراوان بی تو

تو بی من و من هزار چندان بی تو

چه شب ها و چه روزهایی که گذشت

بی خاک بی آفتاب بی نان بی تو

 

من دروغ گفتم فقط واسه اینکه  کنارم بمونی چون دوستت داشتم.

تنهام بزار. بزار بدون تو باشم. مثل همه ی این سالها.........

بزار مثل همیشه دوستت داشته باشم بی اینکه باشی .

بزار بمیرم به درد خودم.

برووووووووووووووووووووووووووووو........................

کاش دوستت نداشتم. کاش .........

نمیدونم چی بگم.

میرم گم میشم چون قول دادم که این کارو بکنم.

برات آرزوی بهترینها رو دارم.

پروانه ات خواهم ماند و عاشقانه دورت میگردم.

 

 

پی نوشت: اینجا داد میزنم و میگم خیلی تحقیرم کردی خیلی

 شکستیم

 تو میدونستی من شکسته ام ولی شکسته هام و هم شکستی

باشه

اشکالی نداره حتما حقم بوده من تو رو شکستم تو هم

شکسته های

 من و شکستی.

.

.

.

ولی هنوزم دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 20:34 توسط دخترمشرقی|

 

توي خلوته پر از هم همه كه صداي به صدا نميرسه

اگه ميتوني من و دعا بكن

من كه دستم به خدا نميرسه

اسموناااا ارزوني پرنده ها

جاي اسمونا يه قفس بده

همه ي دار و ندارم و بگير هر چي بودم و دوباره پس بده

بازم هيچ راهي به مقصد نرسيد

من هزار ويك شبِ كه معطلم تا ته جاده ي دنيا رفتم و باز سر جاي اولم

چرا دنيا با اين همه وسعتش جاي مرهمي براي زخم من نداشت

سر رو شونه هاي سنگ روزگار قد اين فاصله ها هق هق ميكنم

دارم هر ثانيه سير ميشم

دارم از دوري تو دق ميكنم

پشت خنده هاي مصنوعي من دل به اين بغض گلو شكن بده

گم شدم تو شبي كه خودمم؛ شبي كه حتي يه فانوس نداره

من و با خودت ببر به روشني

اخه هيچكي مثل تو من و دوست نداره

هي ي ي ي ي ي لك زده دلم واسه يه هم زبون

شيشه اي دل همه سنگ شده ميدوني دليله گريه هام چيه

آي ي ي ي ي ي ي خدااااااااااااااا دلم برات تنگ شده

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 10:25 توسط دخترمشرقی|

 

تو نگران نشو...!!!!

امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز ........ باورت مي شود ؟

ديگه ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو!
همه چيز را ياد گرفته ام

راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم!

ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم!

ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو

ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن

و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم
ياد گرفته ام که بي تو بخندم!

ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت

ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو

ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم!
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم

اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام

که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم!

و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم...
تو نگرانم نشو!!!

"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت .
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 10:17 توسط دخترمشرقی|

از گذشته فرار می کنم . به خاطر تموم اشتباهایی که کردم . به خاطر بد رفتن هام ، کج رفتن

 هام . خدا می بخشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه اون ببخشه من لعنتی چه طوری وجدانم رو آروم

 کنم ؟ کاش یه پاک کن داشتم واسه پاک کردن تموم لحظه های بدی که به وجود آوردم . از

گذشتن روزا می ترسم . وقتی به پشت سر نگاه می کنم . می بینم چقدر راحت روزا گذشتن و

 انگار نه انگار، تنم می لرزه . فردا قراره چی بشه ؟ زندگی قراره چه طوری ادامه پیدا کنه .

شاید خنده دار باشه اما از بزرگ شدن می ترسم . نمی دونم چرا

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟واسم دعا کنین

 

چرا آدما یه عالم آرزو دارن ؟ چرا خیلی کم به آرزوهاشون می رسن ؟ چرا کاش و کاشکی

های زیادی تو ذهن آدم وول می خوره اما ..........................

کاش آدما تنها نبودن . کاش دوست داشتن یه واقعیت بود . کاش جدایی نبود . کاش تنهایی

نبود . کاش وقتی دو تا دست بهم پیوند می خورن هیچ وقت از هم جدا نشن. کاش فاصله

نبود . همون قصه تکراری ............................

 

چه جوری می شه دو تا آدم تا ابد ، تا آخر آخر زندگی با هم بمونن بدون فاصله

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!(یعنی دو تا آدم می شه همیشه همدیگه رو بخوان)

 

چه جوری می شه که پشت هر خنده گریه نباشه  ؟ پشت هر خوشی تلخی

 

چه جوری می شه تقدیر عوض شه ، بشه شبیه اونی که ما می خوایم ؟

 

چرا همیشه یا نمی رسیم یا وقتی می رسیم دیره ؟ خیلی

دیره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

اگه نخوایم دیر برسیم چی ؟ تکلیف ما چی می شه ؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 17:53 توسط دخترمشرقی|

 

چرا ما آدما راحت مهربون می شیم ؟ راحت نامهربون؟ ساده عاشق می شیم و ساده تر از

اون عشق از یادمون می ره ؟ شده تا حالا به ذهنت برسه کاش آدم نبودی ؟ کاش مثل یه

گنجشک کوچولو بودی که همیشه پاک و صادق و ساده زندگی می کنه ؟ همیشه مهربونه و

 عاشق ؟ یا یه گل کوچولوی قرمز که با همه قشنگیش دلش از جنس سنگ نیست که عشق

و محبت توش نره ؟ آدما دلشون همه نه اما بعضی ها البته بیشترشون از جنس سنگه .

همون سنگی که دل شیشه های بعضی های دیگه رو می شکونه . آخ که چقدر درد داره . نه

 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خیلی سخته که به یه نفر وابسته شی ، دوستش داشته باشی ، قصر آرزوهات رو توچشای

مهربونش بسازی اما اون ندونه ، نفهمه و چقدر سخت تره که بدونه ، بفهمه اما انگار نه انگار .

 بذار ه بره

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 17:51 توسط دخترمشرقی|

وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی

به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه

فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی

خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم

حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی

حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات

وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری

حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره

حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر

امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر

حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی

حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی

رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی

حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن

حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت

وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری

دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری

حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی


پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی


حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن

پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن

وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی

نذار که از دستت بره ، این گنجِ خیلی قیمتی

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 17:47 توسط دخترمشرقی|

شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی , تورا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم.

 تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

 پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بین گلهایی که

در تنهاییم رویید, جدا کردم.

   وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

 دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویائی..

 ومن برای دیدن زیبای آن چشم , تورادردشتی از تنهایی وحسرت رها کردم.

  همین بود آخرین حرفت....؟

 ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت ...

حریم چشمهایم رابرروی اشکی از جنس غروب ساکن ونارنجی خورشید وا کردم.

  نمیدانم چرا رفتی؟

 نمیدانم چرا؟ شاید خطا کردم.. وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ,

 نمیدانم کجا,تاکی , برای چه؟

  وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت ,

وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی  خاکستری گم شد.

 وگنجشکی که هرروز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت,

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد..

 وبعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود, وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد ,

 که من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد.

  کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد ,وبعد از رفتنت دریا چه بغضی   کرد. کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد, ومن با آنکه میدانم هرگز یادمن را با عبور      خود نخواهی کرد,

 هنوز آشفته چشمان زیبای توام...

  برگرد!

 ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد,

 وبعد از این همه طوفان ووهم وپرسش وتردید,

  کسی از پشت قاب پنجرا آرام وزیبا گفت:

 توهم در پاسخ این بی وفایی ها بگو,در راه عشق وانتخاب آن خطا کردم.

 ومن در حالتی مابین اشک وحسرت وتردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و دست من واوج

 پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

       نمیدانم چرا؟

 شاید به رسم عادت وپروانگی مان

       بازبرای شادی وخوشبختی باغ قشنگ       

                                                          آرزوهایت دعا کردم..... 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 17:44 توسط دخترمشرقی|

 

اونی که میخواستم عهدشو شکستو

به پای عشق جدیدش نشستو

چش روی آرزوم همیشه بستو

پشت مه پنجرمون رها شد

اونی که میخواستم مث اشک چکیدو

تو طول راه یهو یکی رو دیدو

صدای از ما بهترو شنیدو

به خاطر هیچی ازم جدا شد

اونی که میخواستم دل مارو بردو

تو راه که میرفت به یکی سپردو

تو خاطرش خاطره ی ما مردو

یکی دیگه تو رؤیاهاش خدا شد

اونی که میخواستم دل ازم بریدو

بین گلا یه گل تازه چیدو

به اونی که دلش میخواست رسیدو

مثل تموم مردا بی وفا شد

اونی که میخواستم زود ازم گذشتو

یه روزی رفت و دیگه برنگشتو

منکر مجنون شد و کوه و دشتو

منکر عشق و بودن با ما شد

اونی که میخواستم زیر قولش زدو

با یکی دیگه پیش من اومدو

به خاطر اون به ما گفتش بدو

عزیزتر از دیروز و از حالا شد

اونی که میخواستم شدش از ما سردو

پیغام دادش که دیگه بر نگردو

بد بودن ما رو بهونه کردو

غیبش زد و یک دفه کیمیا شد

اونی که میخواستم ما رو بد شناختو

هستی شو پیش یکی دیگه باختو

قصرمونو با یکی دیگه ساختو

شکر خدا باز ولی پادشاه شد

اونی که میخواستم من و داد به بادو

رفت پیش اونکس که دلش میخوادو

زد زیر عشقش تا یادش نیادو

اسم منم جزء آدم بدا شد

اونی که میخواستم من و زد کنارو

خزونشو یه جوری کرد بهارو

قایم شدش تو یه عالم غبارو

تقدیر ما مثل موهاش سیاه شد

اونی که میخواستم آخرش گم شدو

بازیچه ی چشمای مردم شدو

وارد عشق صدو چندم شدو

توی خیال یکی دیگه جا شد

اونی که میخواستم ولی انگار مده

مال همه یه جورایی گم شده

کاش از میون غبارا بیادو

بهم بگه هرچی میگی بیخوده

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 12:26 توسط دخترمشرقی|

يادته تو اوج بهمن، آخرين لحظه ي ديدار

خب مواظب خودت باش، دو سه بار،دوباره تكرار
 
يادته به ماجرامون چقدر نگا مي كرديم

تا يكي دلش بياد و بگه خب ،خدانگهدار
 
تو خداحافظي كردي ،دل من يه كم تكون خورد

بعدش اسمتو نوشتم رو ساقه ي سپيدار
 
بارون گريه كه باريد از تو ابر غصه هامون

هر دومون سر گزاشتيم روي اجراي ديوار
 
يه بار ديگه مي پرسم راس راسي بايد جدا شيم؟

يادته اشك تو افتاد روي سيم گرم گيتار؟
 
منم انگار مثل اشكت از چشات افتاده بودم

يه جوري دلت مي لرزيد پس ديگه نكردم اصرار
 
خيلي اونجا مونده بوديم همه ما رو ديده بودن

بدجوري نگا مي كردن مردم كوچه و بازار
 
نگاتو گرفتي از من گفتي خب كاري نداري

من شكستم ولي گفتم برو به اميد ديدار
 
دو سه تا فردا گذشت و من ديگه تو رو نديدم

شنيدم ولي رسيدي به يكي شبيه دلدار
 
دل من دوباره لرزيد مث اون لحظه ي آخر

خاطرت،هر چي كه گفتي،شد رو روياي من آوار
 
حالا موندم از خدامون چي بخوام،خوشيت يا غصت

همه گفتن عكس اونو ديگه از رو طاغچه بردار
 
اما من ميگم خدايا،من كه كلي غصه دارم

غماي اونم بگير و باز به اين ديوونه بسپار

 

نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 17:14 توسط دخترمشرقی|


آخرين مطالب
» فلک در قصد آزارم چرایی ؟؟؟
» تقدیر من این نبود !!!
» من بت پرست نبودم
» بخند...
»
»
» گریه...
» تموم شدن چه اسونه
» اگه به اندازه دوست داشتنم , داشتمت مردن عشق و باور نمیکردم
» زندگی یک آهنگه بین آه و حسرت و تبسم


Design By : Pichak